خرید بک لینک
شادند جهانیان،

به نـوروز و به عیـد...

عیدِ من و نوروز من و هر روزِ من تویی!

(مـولانا با تغییرِ خـودم)

+ هفت سینی که یآر و خانوادش زحمتش رو واسم کشیدند... ^__^

برچسب: هر روز من,هر روز منو میکنه,هر روز عمرم از دیروز بدتره,شوهرم هرروز منو میکنه,هر روز نوروز منه,هر روز نوروز منه بابک سعیدی,من هر روز یک انسانم,تو میدونی حال هر روز منو,من هرروز متولد می شوم,رویاهای هر روز من, نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:37

سالگرد پدربزرگ 5 فروردین برگزار شد، و ما 10 فـروردین رفتیم بهشت! ^_^ درست شمالِ ایـران، نقطه صفر مرزی... این کلمـه ها خیلی واسه این وب آشناست. اینا قبلاً اینجا نوشتـه شدن... درست اینجا... تو این بهشت آقای یآر خـدمت کرده! دقیقاً وسطِ این بهشت! پیش آراز، کنار جنگل سبزِ بهشتی، زیر آسمونی که ابرای بزرگ سفید و مثل عروس داره... واقعاً بهشت... دلِ من رفت! ولی یآر... میدونی؟ شما خیلی دوستم داریا، چقـد کلک میزدی و میومدی مرخصی! ^_^ سیه رود عشق ترین، بهشت ترین نقطه ایران هست. + اقرار میکنم که نه بلاگ، نه هیچ جایِ دیگه، بلاگفا نمیشه!

برچسب: g v g,g v gopalakrishnan,g v g family law,g v gudem nalgonda,g v garage doors,g v g paper mills,g v garje,g v giri,g v graphics,d v gundappa, نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

ای تو کـه یآری، همـدمی، جانی، دلـداری، عشقی...

برچسب: روزت مبارک ای زن,روزت مبارک ای معلم,روزت مبارک ای مرد, نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

پارسال بود، روزی که رفته بودیم آزمایش. 3 خرداد بود. بعدِ آزمایش علی یآر جان یه جا پارک کرد و رفت 4 تا بستنی دوبل خوشمزه یِ پر از گردو خرید. مادرشوهری گفت این دو تا همـه جای شهر بستنی امتحان کردن، میدونن بهترین بستنی ها کجاست. از قضا منم اولین بارم بود که «بستنی روز» رو میخوردم. حالا تصور کنید چقـدر خوشمزه بوده که هی مامان ها از پارسال میگن: "اون بستنی اصلاً یه جور دیگه خوشمزه بود!" دیگه من هم بماند... :دی چند روز پیش که داشتیم میرفتیم کلاس، علی مسیر کلاس رو رد شد و منم با تعجب نگاهش میکردم، ولی هم جدی فقط جلو رو نگاه میکرد. که یکدفعه ای جلویِ همون بستنی خوشمزه

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

پارسال این روزا، من و آقای یآر یه احساسِ متفاوت دیگه داشتیم. شاید بقیه هم تجربه کردند. قبل تر ها، تو هر حالتی که کنارِ هم بودیم، یه آرزوی مشترک تو دلامون داشتیم، اونم این بود: "چی میشد ما زودتر عقد میکردیم... چی میشد الان ازدواج کرده بودم؟!" و همین آرزو درست موقعی که داشت حقیقی میشد، ما اصلاً، حتی یک اپسیلون هم حسی نداشتیم! :| انگار ما نبودیم که گوش فلک رو کر کرده بودیم! خیلی جالب بود... :)) انگار یه ازدواج سنتی هست و پدر مادرامون ما رو برا همدیگه انتخاب کردند! حالا وقتی عقد کردیم، تا همین الانش میپرسیم یعنی ما واقعاً عقد کردیم؟ خواب نیست؟ پ.ن: یادتونه شمام گوش

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

اینکه آدم خیلی آروزها و فانتزی ها داشته باشه واسه اولین سالگردشون ولی شرایط چیزِ دیگه ای رو بخواد و چاره ای جز تسلیم نداشته باشه خیلی سخته، با این همه حال، سعی کردیم اولین سالگردمون، یه سالگردِ کوچیکِ دو نفری باشه باضافه عشق! شاید بدونید من چقـدر عاشق ریزه میزه های یادبودی هستم. چند وقت مثلا اردبهشت ماه تو اینستاگرام، یه پیجی دیده بودم که مجسمه مینیاتوری تو پوست گردو میساخت. بعله، درجا یکی با سلیقه خودم سفارش دادم، که آویزون بشه به آینه اتاق خواب! :) نتیجه کار ایشون شدند... [کلیک] بالاخـره بعد از کش و قوس فراوان، یک کارت تبریک دست ساز با عکس خودمون درس

برچسب: یک سال و نیم بعد تو,یک سال و نیم بعد تو,محمود کریمی,یک سال و نیم بعد, نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

دیدم خوابم نمیاد فعلاً، گفتم بیام یه پست بذارم! و چه وقتِ خلوت و مناسبی! :دی هرطور هم سرمون شلوغ باشه، ما به پیک نیک "نه" نمیاریم. یه بار که همگی دلمون بیرون رفتن میخواست، علی گفت یه تابه بردار و چن تا گوجه و تخم مرغ (خوشی یعنی همین بخدا! :دی) بیاین بریم. رفتیم علی رَم برداشتیم و علی جان روند سمت یه پارک خوشگل که تازه پیداش کردیم... املت های یآر خیلی خوشمزن خُب! همونجا یه املت خوشمــزه مجلسی خوردیم و همین اتفاق ده روز شارژمون کرد! یک بارم برنامه ریختیم بریم کوه عین همین املت رو بزنیم یا هم کنار شاهگلی... اگه خدا بخواد عکس میذارم حالا! امروزم یعنی 13 مرداد، گفتی

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

از وقتی بلاگفا خراب شد، ورود به همنیجا هم راحت نبود به هر سختی که بود تونستیم وارد پنل بشیم. ولی وبلاگ قالب و شکلک هامون کماکان بسته موندند. دلیلش هم این بود که، رمزِ ایمیلی که برای بازیابی رمز داده بودم، رو فراموش کرده بودم. دیروز که آخرین مهلت برای ورود به مسنجرِ یاهو بود. علی عزیزم چون خودش دسترسی به نت نداشت بهم گفت برم و برای آخرین بار سری به اکانت هامون بزنم. و چون پسورد خودم یادم نبود با آیدی علی آن شدم و غرررق شدم تو چت هامون، و اولین روزهامون... :) همونجا رفتم و رفتم و رفتم یهو یادم اومد میتونم کلمه ای سرچ کنم و شاید اینجا حرفی از پسورد های من زده ب

برچسب: نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

♥ عشق یعنی وقتی تو ماشین دستتون تو دستِ همه و مجبور میشه واسه چند لحظه دستشو جدا کنه، با اینکه داره حرف میزنه و حواسش تو رانندگیِ بازم با چشمش اشاره میکنه دستشو بذاری تو دستش! ^_^ ♥ عشق یعنی وقتی تنهایی و داری رانندگی میکنی، فکرش مشغولت میکنه و با خودت حرف میزنی و مسیر رو اشتباه میری! :)) ♥ عشق یعنی قبل ازدواج و بعد ازدواج فرقی نکنه! :ایکس +میخواستم لینک آهنگ بذارم. ولی بهترِ لینک کانال رو دوباره بذارم، چون آهنگایی که دوست دارم اونجان! [کلیک]

برچسب: این دل عاشق پیشه, نویسنده: یونا نعمتی تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 9:36

صفحه بندی